پیرمردی، مفلس و برگشتهبختروزگاری داشت ناهموار و سختهم پسر، هم دخترش بیمار بودهم بلای فقر و هم تیمار بوداین، دوا میخواستی، آن یک پزشکاین، غذایش آه بودی، آن سرشکاین، عسل میخواست، آن یک شوربااین، لحافش پاره بود، آن یک قباروزها میرفت بر بازار و کوینان طلب میکرد و میبرد آبرویدست بر هر خودپرستی میگشودتا پشیزی بر پشیزی میفزودهر امیری را، روان میشد ز پیتا مگر پیراهنی، بخشد به ویشب، به سوی خانه میآمد زبونقالب از نیرو تهی، دل پر ز خونروز، سائل بود و شب بیماردارروز از مردم، شب از خود شرمسارصبحگ ادبیات*** تاریخ**اکبر حسنی...
ما را در سایت ادبیات*** تاریخ**اکبر حسنی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 10
تاريخ: جمعه
7 آذر
1404 ساعت: 15:24